گفت‌وگو آرشیوی زیبا با مادر شهید شعبانعلی محرابی‌کالی؛ کلید خانه‌اش سال‌هاست دور گردنم آویزان است

پرینت
گفت‌وگو آرشیوی زیبا با مادر شهید شعبانعلی محرابی‌کالی؛ کلید خانه‌اش سال‌هاست دور گردنم آویزان است
برایش خانه ساختم، منتظر ماندم تا برگردد و دستش را حنا ببندم و کلید اتاقش را بهش بدم و بگم خدا پشت و پناهت باشد، الان کلید خانه‌اش سال‌هاست که به گردنم آویزانه و پسرم هنوز نیامده است.

خبرگزاری فارس مازندران ـ دفاع مقدس/زندگی‌نامه شهدا تماماً درس است و عبرت و در صفحات کتاب پرافتخار شهادت نکاتی جالب و شگفت‌انگیز نهفته که بسیار ارزشمند و آموختنی است، در این مصاحبه کوتاه از آرشیو به‌جامانده از کنگره شهدای مازندران که با مادر کشاورز و ساده‌دل شهید شعبانعلی محرابی‌کالی انجام گرفت رازهای نهفته عاشقی و دلباختگی و خلوص و سادگی نمودار و متجلی است.0.0.

شهید محرابی‌کالی در 20 اسفندماه 1339 شمسی در روستای کالیکلا لفور شهرستان سوادکوه‌شمالی دیده به جهان گشود تا مقطع پنجم ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و سپس برای ادامه تحصیل مجبور به ترک دیار شد.

بعد از به پایان رساندن مقطع راهنمایی به‌خاطر وضعیت بد اقتصادی خانواده که در تنگنای شدید مالی قرار داشتند، مجبور شد ترک تحصیل کند و با کار کردن کمک‌خرج خانواده شود، در شب‌های سرد حکومت پهلوی در سلک مبارزان انقلابی قرار گرفت و جزو فعالان انقلابی به‌شمار می‌آمد، در توطئه جنگ تحمیلی به‌سوی جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در 11 آبان‌ماه 1359 در منطقه جنگی مهران به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

خانواده شهید محرابی در کمال سادگی و بی‌آلایشی و عدم دلبستگی به دنیا به کار پرزحمت کشاورزی مشغولند، گفت‌وگوی کوتاه ذیل ماحصل یک نشست صمیمانه است که تقدیم‌تان می‌شود.

ـ مادرجان! چند فرزند داری؟

سه تا، دو تا دختر و یک پسر! که از پیشم رفت و منو تنها گذاشت.

ـ از پسرت برایمان بگو؛ از رفتارش و از خاطراتش.

خاطره! نمی‌دونم از کدامش بگم، شعبان جان چه شب‌ها که با تن خسته و شکم گرسنه می‌خوابید، فروتن بود با خدا بود، امین و مردم‌دوست بود، همیشه لب به خنده داشت، هر چی بهش می‌گفتم فقط چشم می‌شنیدم، شعبان جانم فدای قرآن شد.

ـ از این که تنها پسرت شهید شد، چه احساسی داری؟

شعبان جانم برای دین خدا شهید شد، در راه امام حسین(ع) شهید شد، من راضی‌ام به رضای خدا، از این که عصای روز پیری‌ام و تکیه‌گاه زندگی‌ام و آرزوی دلم از پیشم رفت، داغ جدای‌اش دلم را کباب کرد و استخوانم را سوزاند و زبان و دهنم را بست و قامتم را شکست ولی خدا را شاکرم که پسرم فدای رهبرش شد، فدای خاکش شد و فدای دین و مردمش شد.

ـ چه آرزویی برایش داشتی؟

تمام آرزوی دنیایم را در چهره و قامت رعنای شعبان جانم می‌دیدم، مثل تمام مادرها دوست داشتم قبل از این که بمیرم داماد شدنش را ببینم و برایش جشن عروسی بگیرم، پابرهنه روز جشنش کار کنم و از پیشانی‌ام عرق جاری شود و حتی فرصت پاک کردنش را نداشته باشم، برایش خانه ساختم، منتظر ماندم تا برگردد و دستش را حنا ببندم و کلید اتاقش را بهش بدم و بگم خدا پشت و پناهت باشد، الان کلید خانه‌اش سال‌هاست که به گردنم آویزانه و پسرم هنوز نیامده است.

ـ از خدا چه آرزویی داری؟

از خدا آرزو دارم تمام جوان‌های این سرزمین را در پناه خودش نگه دارد و رهبر اسلام و عزیز را برای ما حفظ کند.

به گزارش فارس، شهید شعبانعلی محرابی‌کالی، زاده 20 اسفندماه 1339، فرزند رمضانعلی، سرباز لشکر 84 پیاده نیروزی زمینی ارتش خرم‌آباد، در 11 آبان‌ماه 1359 در منطقه مهران بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.

اشتراک گذاری

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

881 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سوادکوه نیوز. محفوظ است.
طراحی و اجرا شرکت یارس